پِی در پِی با دستان دراز شده به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ... بخشیدی و بخشیدی تو به من . بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛ " بِبَر ، آه بِبَر " اکنون فریاد من شده است ... دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ... رابیند رانات تاگور
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی ...
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:10 توسط میلاد